تبلیغات
***قاصدک***

***قاصدک***
تقدیم به آنکه به رسم جاده ها از چشمانم دور است .....از دل نرود هر آنکه از دیده برفت 
نویسندگان



[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 12:28 ق.ظ ] [ لیلا ]

When U Were 15 Yrs Old, I Said I Love U...
U Blushed.. U Look Down And Smile

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

When U Were 20 Yrs Old, I Said I Love U...
U Put Ur Head On My Shoulder And
Hold My Hand...
Afraid That I Might Dissapear...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U...

U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me

And Kiss My Forhead

N Said :"U Better Be Quick, Is''''s Gonna Be Late.."

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..

صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی  ..پیشونیم رو بوسیدی و

گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه

When U Were 30 Yrs Old, I Said I Love U...
U Said: "If U Really Love Me, Please Come
Back Early After Work.."

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری

.بعد از کارت زود بیا خونه

When U Were 40 Yrs Old, I Said I Love U...
U Were Cleaning The Dining Table And Said
: "Ok Dear,
But It''''s Time For
U To Help Our Child With His/Her Revision.."

وقتی  40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم

تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری

تو درسها  به بچه مون کمک کنی

When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U..
U Were Knitting And U Laugh At Me

وقتی  که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم  تو همونجور که بافتنی می بافتی

بهم نکاه کردی و خندیدی

When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U...
U Smile At Me

وقتی  60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی...

When U Were 70 Yrs Old. I Said I Love U...
We Sitting On The Rocking Chair With Our
Glasses On..

I''''M Reading Your Love Letter That U Sent To Me 50 Yrs Ago..
With Our Hand Crossing Together

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود

When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me!
I Didn''''t Say Anything But Cried...

وقتی  که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..

نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد

That Day Must Be The Happiest Day Of My Life!
Because U Said U Love Me !!!

اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری

to tell someone how much you love,
how much you care.
Because when they''''re gone,
no matter how loud you shout and cry,
they won''''t hear you anymore

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری

و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی

چون زمانی که از دستش بدی

مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی

اون دیگر صدایت را نخواهد شنید




[ شنبه 5 فروردین 1391 ] [ 06:31 ب.ظ ] [ لیلا ]
دیگه از مهربونی هات از این حس تو دلسردم

اگر چه پیشمی اما تو رو یه عمره گم کردم


اگر رفتی نیار یادت چه قولایی به من دادی


به فکر من نباش اصلا برو عشقم تو ازادی


همیشه بدرقه ات بودن همین چشمای مطرودم


برو هر جا بدون من تو خوش باشی منم خوبم


فقط می ری یه کاری کن که انگار از خدام بوده


یه کاری کن بگن مردم که تقصیره دو تامونه


اگر گفتم فلانی کو جواب مردم و داری


بگو رفتم سفر اصلا ازم کن آبروداری


ولی ای کاش می فهمیدی چقدر حال بدی دارم


دوباره من نمی دونم باهات چه نسبتی دارم




[ جمعه 4 فروردین 1391 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ لیلا ]

همیشه صدایی بود که مرا آرام میکرد،

همیشه دستهایی بود که دستهای سردم را گرم میکرد

همیشه قلبی بود که مرا امیدوارم میکرد،

همیشه چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد

همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد ، همیشه احساسی بود که مرا درک میکرد

حالا من و مانده ام یک دنیای پوچ ، نه صداییست که مرا آرام کند

و نه طبیبیست که مرا درمان کند

همیشه دلتنگی بود و انتظار ، همیشه لبخند بود و به ظاهر یک عاشق ماندگار

امروز دیگر مثل همیشه نیست ، حس و حال من مثل گذشته نیست

امروز دیگر مثل همیشه نیست ، من هم طاقتی دارم ، صبرم تمام شدنیست

شاید اگر مثل همیشه فکر کنم ، هیچگاه نخواهم توانست فراموشت کنم

همیشه جایی بود که با دیدنش یاد تو در خاطرم زنده میشد ،

همیشه آهنگی بود که با شنیدنش حرفهایت در ذهنم تکرار میشد

آن لحظه ها همیشگی نبود ، عشق تو در قلبم ماندنی نبود ،

بودنت در کنارم تکرار نشدنی بود!

آری عشق های این زمانه همین است ، زود می آید و زود میگذرد...

تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ،

تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم

همیشه کسی بود که به درد دلهایم گوش میکرد ،

همیشه کسی بود که اشکهایم را از گونه هایم پاک میکرد ،

اینک من مانده ام و تنهایی ، ای یار بی وفای من کجایی ؟

یادی از من نمیکنی ، بی وفاتر از بی وفایی ، بی احساستر از تنهایی

دیگر نمیخواهم همیشه مثل گذشته باشم ، میخواهم آزاد باشم ،

میخواهم دائما پیش خودم بگویم که تا به حال کسی مثل تو را در قلبم نداشتم!!!!!!!

 

+++رد پایم را پاک میکنم
به کسی نگویید من روزی در این دنیا بودم
خــــــــــــــــــــدایا میشود استعفا دهم؟؟!!
کم آورده ام.




[ دوشنبه 29 اسفند 1390 ] [ 06:07 ب.ظ ] [ لیلا ]

میدانم ،میدانم روزی با تن خسته و خیس،

سوار بر قطرات درشت ناودانهای چشمم،

سوار بر باران،

فرود می آیی......

در میان انبوه مژگانم میزبانت خواهم بود

و در آن لحظه،

چشمم را برای همیشه می بندم

تا دیگر

             دوریت را حس نکنم...





[ دوشنبه 29 اسفند 1390 ] [ 06:04 ب.ظ ] [ لیلا ]



[ دوشنبه 29 اسفند 1390 ] [ 06:03 ب.ظ ] [ لیلا ]

 

خدایا !!

 

جای سوره ای در قرآنت خالیست که اینگونه آغاز گردد :

 

" و قسم به روزی که دلت را میشکنند

 

و جز او مرهمی نخواهی یافت !!! "





[ دوشنبه 29 اسفند 1390 ] [ 06:01 ب.ظ ] [ لیلا ]
تو نیستی!

اما من برایت چای می‌ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می‌کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می‌کنم



[ دوشنبه 29 اسفند 1390 ] [ 05:52 ب.ظ ] [ لیلا ]
عشق تو
شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد
                                                         زیبا بود
امّا
    ... شوخی بود !
                           ... ... حالا . . .

تو بی تقصیری !
خدای تو هم بی تقصیر است !

                                    من تاوان اشتباه خود را پس می دهم . . . !
                                    تمام این تنهایی

                                    تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است



[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 11:51 ب.ظ ] [ لیلا ]
غصه نخور مسافر اینجا ماهم غریبیم
از دیدن نور ماه یه عمره بی نسیبیم
فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز
نمیبینی که شعرام همه شدن غم انگیز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون اشک ریختنم بلد نیست
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت
فدای برق نازه اون چشای قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری
من که اینو میدونم که تو چه صبوری
غصه نخور مسافر بازم میای به زودی
ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه نخور مسافر
غصه اثر نداره از دل تو میدونم هیشکی خبر نداره
غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند
اردیبهشت که میشه تو بر میگردی لبخند
غصه نخور مسافر همیشه اینجوری نیست
همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست
غصه نخور مسافر تولده دوباره
غصه نخور مسافر
غصه نخور ستاره
غصه نخور مگه تو کنار دریا نیستی
من چشم برات میمونم ببین تو تنها نیستی
غصه نخور مسافر غصه کاره گلا نیست
سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیست
غصه نخور مسافر تو خود آسمونی
در آرزوی روزی که بیایی و بمونی



[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 11:50 ب.ظ ] [ لیلا ]
امروز که یاد من نیستی





بگذار برایت ترانه ای بخوانم از آدمکی برفی






که در حسرتت آب شد





و تو چشمان خیسش را ...





به آستین پیراهنت دوختی






[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 11:48 ب.ظ ] [ لیلا ]

همه ی قصه ی زندگی

اندك اندك به سر می آید

و انتظار همه ی ذهنم را پر كرده است

چه انتظار عجیبی

و من گم شده ام

حالا بی تو ثانیه ها را پرسه می زنم

و باز به بن بست می رسم

چشم هایم را می بندم

تا شاید خاطره ای از تو را در ذهنم جاری كنم

دیگر خاطرها هم خشكیده اند

 

          


[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 11:47 ب.ظ ] [ لیلا ]
شب عروسیه. آخر شبه . خیلی سرو صدا هست میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض

کنه هرچی منتظرشدن برنگشته در رو هم قفل کرده.داماد سراسیمه پشت در راه میره. داره

ازنگرانی و ناراحتی دیوونه میشه. مامان وبابای دختره پشت در داد میزنند: مریم دخترم در رو باز

کن. مریم جان سالمی؟

آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو میشکنه میرن تو. مریم ناز مامان بابا مثل

یک عروسک زیبا کف اتاق خوابیده لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ولی رو لباش

لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند.کنار دست مریم یه کاغذ هست.

یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو . هنوزم چیزی رو که میبینه باور نمی کنه

با دستایی لرزان کاغذ رو بر میداره بازش
میکنه و می خونه:

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه.

کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم

میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات

حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم

میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی

تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟!

کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش

بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند.

علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند،

حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی

که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون،

یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که

همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد

بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر

گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی

که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم.

هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی

نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام.

روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی

بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات.

دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم
هستم یا تو یا مرگ.

پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای

گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن

دیگه از بابام اجازه نمی خوام.

وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!

عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه.

طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و

گریه می کنه.

سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده

که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه.

آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود.

نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه

کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود.

پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به

قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود.

حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم

و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی

هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…





[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 12:41 ق.ظ ] [ لیلا ]

      روزی شخصی           در  حال   نماز

     خواندن   در راهی بود  و  مجنون  بدون

   این که متوجه شود از بین او و سجاده‌اش

  عبور كردمرد نمازش راقطع كردو دادزد هی

  چرا بین من وخدایم فاصله انداختی؟مجنون

     به خود  آمد و گفت من  كه عاشق لیلی

      هستم تو را ندیدم تو كه عاشق خدای

         لیلی هستی چگونه مرا دیدی...! 

           ***********************

              ********************

                 *****************

                    **************

                      ************

                         *********

                           *******

                             *****

                               ***

                                **

                                 *




[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 12:32 ق.ظ ] [ لیلا ]
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم
بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم
یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم
غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم

هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش
وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش

اگه باشی با نگاهت میشه از حادثه رد شد
میشه تو آتیش عشقت گر گرفتنو بلد شد
اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش
تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش

هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش
وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش


[ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 04:22 ب.ظ ] [ لیلا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

هیچکس جز آنکه دل به خدا سپرده است ، رسم دوست داشتن نمیداند . . .
خداوندا
تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم
مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را / مبادا گم کنم اهداف زیبا را
دلم بین امید و نا امیدی میزند پرسه / میکند فریاد ، میشود خسته
مرا تنها نگذار خدا .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
قالب بلاگفا حافظ پارس خودرو